دیدار و گفتگویی دوستانه با بازرس ادارهء سانسور
اسلاونکا دراکولیچ
این هم مقالهء دیگری از روزنامهنگار و داستاننویس اهل کروآسی که مقالهء "شرقیها و غربیها"ی او را در همین صفحه میتوانید بخوانید. این مقاله که از کتاب دیگری به نام "چگونه از کمونیسم جان سالم در بردیم و چقدر هم خندیدیم" برگرفته شده است، یک بار قبلاً در گاهنامهء "چشمانداز" چاپ پاریس در آمده است. دراکولیچ در 1949 در شهر ریکای یوگسلاوی به دنیا آمد، سال 1976 در رشتهء ادبیات تطبیقی و جامعهشناسی از دانشگاه زاگرب فارغالتحصیل شد و تا سال 1992 در یوگسلاوی به کار روزنامهنگاری اشتغال داشت، تا اینکه به دلیل فشارهای سیاسی مجبور به ترک دیار شد و به مهاجرت تن داد. تازهترین کار او کتابی است به نام "آزارشان به مورچه هم نمیرسد" دربارهء محاکمهء مقامات سیاسی و نظامی یوگسلاوی در دادگاه بینالمللی لاهه که همین امسال از چاپ در آمده است. او در حال حاضر در سوئد زندگی میکند.

صدای تودماغی اما دوستانهاش از آن طرف تلفن گفت: "قیافهء من به کارم نمیخورد." و به دلیل همین جملهاش بود که تصمیم گرفتم با سانسورچیام، رفیق بازرس میم، قرار دیداری بگذارم. مقام رسمی او، به قول خودش، مسئول مطبوعات سازمان امنیت بود. با اینکه میدانستم عدهای به این شغل شریف اشتغال دارند، از دعوت ناگهانی او برای "یک دیدار و گفتگوی خودمانی" حسابی غافلگیر شدم. البته میتوانستم دعوتش را رد کنم، اما یک حس درونی بر نارضایتیام غلبه کرد و پذیرفتم که فردای آن روز به دیدارش بروم.
در یوگسلاوی، سردبیر یک روزنامه، که بایستی – از جمله – از طرف کمیتهء مرکزی حزب کمونیست تأیید شده باشد، معمولاً سانسورچی روزنامهاش هم هست. اما قضیه فقط به اینجا ختم نمیشود که در صورت بروز یک "اشتباه" در روزنامه، جنابش از شغل خود معزول شود. سازمان امنیت، دایرهء ویژهای هم برای نظارت بر رسانههای همگانی دارد. رفیق بازرسهایی مانند جناب میم نظارت عالیه دارند بر نحوهء عملکرد مطبوعات و پیروی تمام عیار رادیو و تلویزیون از خط رسمی حزب. یکی از وظایف این حضرات هم نظارت دقیق بر کار دبیران و روزنامهنگاران است، و در صورت لزوم، اعمال اندک فشاری، گیرم کم و بیش سربسته، بر آنها که البته کار سادهای نیست چون خط حزب زود به زود عوض میشود، و بستگی دارد به اینکه کدام جناح حزب – دموکرات یا استالینی – بر مسند قدرت است.
نخستین واکنش من، کنجکاوی محض بود زیرا تا آن زمان هرگز بخت دیدار با مأموران و بازرسان سازمان امنیت نصیبم نشده بود، شاید به دلیل اینکه آدم چندان مهمی نبودم. و هم از این رو، این بار فرصتی بود برای رویاروئی با قدرت مطلقهء سازمان امنیت که در وجود یک نفر متجلی میشد. بلند است یا کوتاه؟ چه لباسی میپوشد؟ هنگام حرف زدن، با دستهایش چه میکند؟ و این قبیل سؤالها در ذهنم بود که لابد انگیزهاش سنت ادبییی است که ریشه در فهرست بالا بلند کتابهایی دارد اندر شرح و توصیف بازرسی مأموران کا.گ.ب از صدها هزار – نه، میلیونها – نفر در لوبیانکا و واداشتنشان به گردن گرفتن کارهایی که نکرده بودند و سپس تبعیدشان به یخ-مرگزاری در سیبری. اما لزومی نداشت فوراً به یاد سولژنیتسین یا کوستلر بیفتم، زیرا کنجکاویام خیلی زود جای خود را به ترس داد. شاید، البته، نتوان نام ترس بر آن نهاد، اما چیزی بسیار شبیه ترس: فکر کردن به اینکه چه گناهی ممکن است از من سر زده باشد. یا در واقع، چیزی که رفیق بازرس میم پشت تلفن گفته بود. البته خیلی مؤدبانه مرا به گپی دوستانه دعوت کرده بود، اما گفته بود هم که قصد دارد سؤال مهمی را مطرح کند، و این رنگ و بوی دیگری به کل قضیه میداد.
اما چه میخواست از من بپرسد؟ من خبرنگاری هستم در یک نشریهء سیاسی، اما عضو حزب نیستم. در ضمن، از آنجا که حزب دیگری در کشور وجود ندارد، کسی مجبور نیست نام کامل و رسمیاش – یعنی "لیگ کمونیستهای یوگسلاوی" - را در مقالهاش قید کند. شاید همکاران من هم به چنین دیدارهایی دعوت شدهاند اما هرگز این موضوع را مطرح نکردهاند. دست بر قضا، رفیق بازرس میم در ضمن به من گفت عمداً در اداره با من تماس نگرفته است تا کسی به من شک نکند. من گاه و بیگاه مقالههایی مینویسم که در جامعه انعکاس وسیعی پیدا میکند و بحثهایی بر میانگیزد و در نتیجه نظر رهبران حزب را جلب میکند. ولی مسئلهای نیست، زیرا نوشتن چند مقاله که چیزی را عوض نمیکند. درست نمیگویم؟ اما کدام مقالهء شمارهء آخر، نظر این مأمور سازمان امنیت را چنان به خود جلب کرده بود که تصمیم گرفته بود با من روبرو بشود؟ شاید آن مطلب مربوط به اهالی آلبانیایی ایالت کوسوو بوده، یا شاید از مقالهء اخیرم دربارهء سیاست فرهنگی، و تأکید من بر گرایش دمافزون به اروپای شرقی خوشش نیامده است. ممکن است هر کدام از این مسائل باشد و یا همهء آنها. من سعی داشتم کشف کنم که رفیق بازرس میم دربارهء "خطاهای" من چه نظری ممکن است داشته باشد. آیا این خطاها خللی در افکار عمومی بر میانگیزند زیرا افکار مردود وارداتی غربی را اشاعه میدهند، و ارزشهایی را ارائه میکنند که با جامعهء خودگردان سوسیالیستی ما بیگانهاند، یا اطلاعاتی کاذب و خطرناک در جامعه میپراکنند؟
شاید هم این نیست، و زندگی خصوصیام مورد نظر اوست؟ سالهایی که هیپیوار زندگی میکردم، یکی دوباری که حشیش دود کرده بودم، اروپا را اتو ستاپ کنان گشته بودم، یا با خارجیها روابط عاشقانه برقرار کرده بودم... یا شاید اصولاً هیچ شکی به من ندارد، و شوهر اول من مورد نظر اوست که حالا مقیم کانادا است. یا شوهر دومم که به آمریکا مهاجرت کرد. باید البته اذعان کنم که خود من هم مرتب به غرب سفر میکنم، با کسانی در آن دیار ارتباط دارم، به چند زبان خارجی حرف میزنم، مشترک سه مجلهء آمریکایی، دو مجلهء انگلیسی و یک مجلهء ایتالیایی هستم و تعداد زیادی هم کتاب و نامه از خارج برایم میرسد. استادان من در دانشگاه، همه از فیلسوفان و منتقدان بنام حکومت بشمار میرفتند. گذشته از اینها، من فمینیست هستم. گاه و بیگاه نامههای مرا باز میکنند، و چند بار نیز موقع مکالمات تلفنی صداهای عجیبی به گوشم خورده است. تا به حال، راستش، هیچ کدام از اینها برایم اهمیتی نداشت، یا در واقع بهتر است بگویم آنقدر اهمیت نداشت که نگرانی مرا برانگیزد. اصل اساسی من در زندگی این بوده است که علنی کار کردن بهترین وسیلهء دفاعی من است، که امروزه شاید کمی رمانتیک به نظر آید.
توی کافه، پشت یک میز گرد و کوچک، مردی نشسته بود کوتاه و لاغر و ریشو، با کت مشکی. از آن تیپ آدمهایی که ممکن است در یک پذیرائی ببینید اما نتوانید او را بجا بیاورید. قیافهاش جذبهای داشت که میخورد معلم دبیرستان باشد، ضمن اینکه ناشیگری و شلختگیاش به آدمهای خودآموزشیافته شباهت داشت. دست کم راستش را گفته بود: واقعاً هم هیچ شباهتی به یک سانسورچی نداشت. البته "دلیل"اش برای این دیدار، خیلی لوس بود، آنقدر لوس که آدم فکر میکرد نمیتواند واقعیت داشته باشد. توضیح داد که مردی به زندان افتاده است، و نام و نشان من در دفترچهء تلفن او بوده است. نامی بر زبان آورد ناآشنا و شاید مستعار. اما مرد زندانی، از دوستان نزدیک یکی از دشمنان معروف حکومت بود و رفیق بازرس میخواست بداند که من چه ارتباطی ممکن است با او داشته باشم. آسودهخاطر، نزدیک بود بزنم زیر خنده. گفتم که شغل من و او تا اندازهای شبیه هماند. ما هر دو نیازمند ارتباط و اطلاعات هستیم. بنابراین هیچ تعجبی ندارد اگر تکه کاغذی با نام و نشان من توی جیب یک تروریست یا نخستوزیر فرانسه و یا وارن بیتی پیدا بشود.
گفتگوی ما به سیاق معمول ادامه داشت. "معمول" به این معنی که مثلاً دو نفر توی قطار دربارهء اوضاع سیاسی روز، تورم، خطر ناسیونالیسم، و بهای مواد خوراکی حرف بزنند. اما هر دو میدانستیم که مطلب دیگری پشت این حرفهاست. من خیلی سرحال و راحت بودم و سعی داشتم ثابت کنم که چیزی را پنهان نمیکنم. او خیلی مؤدب و ملیح بود و از دخترش تعریف کرد که امسال وارد دانشگاه شده، و از مادرش گفت و گربهء خانگیاش. هر چه باشد، بازپرسی رسمی در کار نبود. با این حال، چنان عصبی سیگار پشت سیگار روشن میکرد که گویی وقت گرانبهایش تلف شده، و ترجیح میداد جای دیگری و مشغول کار دیگری باشد. یک لحظهء زودگذر به نظرم آمد که او بیش از من سزاوار ترحم است. نزدیک بود از دستم در برود و به او بگویم "شما دارید به وظیفهتان عمل میکنید" که یکهو گفت: "همان طور که ملاحظه میفرمایید بنده هیچ مثل همکارانم نیستم، چون به اعمال خشونت اعتقاد ندارم. معتقدم که کار روزنامهنگاران را بایستی از دور دنبال کرد، و از این طریق با آنها خوب آشنا شد. و بعد، در صورت تکرار خطاهای جدی، میتوان یک اخطار ظریف به آنها داد. معمولاً همین یک اخطار کفایت میکند. روزنامهنگارها آدمهای باهوشی هستند."
سر کلمهء "ظریف" کمی جا به جا شدم. از ویترین کافه نگاهی به پشت سرم انداخت و ادامه داد: " اگر خوب توجه بفرمایید، از طرفی، ما با هم دوستیم. من با همهء مقالهها و کتابهای شما آشنا هستم. نه تنها میدانم شما چه فکر میکنید، بلکه میتوانم خدمتتان عرض کنم که چگونه فکر میکنید، و در هر موردی چه واکنشی از شما سر خواهد زد. باید اعتراف کنم که قصد من فقط دیدار شما بود. شما خوشگلتر از عکسهایتان هستید."
از کافه بیرون آمدم و یک راست به دیدار سردبیرمان رفتم. دفتر کارش اتاق کوچک و تاریکی است با دیوارهایی پوشیده از قفسهها و کتابهای غبار گرفته، و میز کارش انباشته از نامه و کاغذ و لیوانهای خالی. جریان گفتگویم با بازرس را به دقت گوش داد، و بعد از پشت میز به طرف من خم شد و با صدایی خیلی بلند گفت: " هیچ به این گفتگو فکر نکن، و به همان سیاق سابقت بنویس. به تو اطمینان میدهم که اگر اشخاص یا اعمال مشکوکی در این مجله باشد، خود من اولین کسی هستم که به مسئولین امر گزارش بدهم. مطمئن باش!" و در ضمن صحبت، با انگشت به سقف اتاق اشاره کرد. و من دریافتم که میکروفنی در دفتر او کار گذاشتهاند. بعد، نه تنها معنی و مفهوم سانسور بر من آشکار شد، بلکه بر مفاهیم ظریفتر و عمیقتر آن هم آگاهی یافتم، یعنی بر خودسانسوری که در جان و تن تک تک ما لانه کرده است، و در نتیجه لزومی ندارد که مرتب با سانسورچیمان حرف بزنیم، چرا که ما خودمان میتوانیم کار آنها را انجام بدهیم.
گفتگوی من با رفیق بازرس میم، هیچ ضرورتی نداشت. چیزی که مهم بود، زمان بین آن مکالمهء تلفنی و دیدار ما بود. یعنی آن مدتی که من شروع کردم به کند و کاو در خودم، و تجسس خطاهایم، و سعی کردم زندگیام را از دید او بنگرم، و طوری به خودم بازپرسی پس دادم که گویی مورد بازپرسی خود او قرار داشتم. اما این را هم میفهمم که اگر او واقعاً بخواهد، شواهد و مدارک لازم را خواهد یافت. حتی اگر این شواهد وجود نداشته باشد. جرمی که مورد نظر من است، لزومی ندارد که واقعاً رخ داده باشد، بلکه تعبیر حضرات از آن "جرم" است که اهمیت دارد.
نظرها
جناب ساهاکیان، درود
امروز با جستجویی در جهان مجازی بالاخره توانستم ردی از شما پیدا کنم. شاید باور تان نشود که دیدن مطالبی تازه از شما، یعنی کسی که خواندن ترجمه هایش کمک کرد تا مترجم و منتقد سینما شوم، چقدر باعث خوشحالی ام شد. بارها در تحریریه ماهنامه فیلم از شما و کارهایتان برای نوآمدگان بعد از خودم سخن گفتم و این که در ایران نیستید و همه ما را از ترجمه هایتان محروم کرده اید. از این که ترجمه دوم کتاب اریک رد چقدر در مقایسه با زحمتی که شما در دهه شصت کشیده اید، ناپخته و حقیر و بد است. و یادش بخیر آمریکایی که من کشف کردم. تنها چیزی که از شما به یاد دارم عکسی است در شماره های قدیمی مجله (به گمانم در مقابل برج ایفل و البته خندان) که ظاهراً از خوشبختی تان حکایت دارد. نمی دانم که آیا این شادکامی دوام یافته یا خیر چون اکنون که خود من پس از سال ها مقاومت به اجبار و برای گریز از زندان تبعید خودخواسته را برگزیده ام ، رضایت چندانی از انتخاب خود نمی یابم. اینجا هم برای من پناهنده زندان دیگری است که باعث دوری من از کارم می شود. البته بر خلاف خیلی ها بار کار مداوم در زمینه نقد و ترجمه و مصاحبه کوشش می کنم تا زنده بمانم.
قضاوت درباره نتیجه کارم با خوانندگان و دیگران است. باز هم می گویم از ورود تان به دنیای مجازی خوشحالم. یقین بدانید نویسندگان نسل من و خودم من به شما مدیونیم و امیدوارم با کارهایمان ثابت کرده باشیم که شاگردان بدی نبوده ایم. اگر به دیگران بگویم (مثلا سعید عقیقی)که شما را پیدا کرده ام مطمئن هستم که شادی آنها کمتر از من نخواهد بود. عذر می خواهم که این نامه طولانی را در قسمت نظرات نوشتم چون در وبلاگ تان آدرس ایمیلی از شما نبود.
سپاس گذار خواهم شد اگر با من تماس بگیرید و نظرتان را بدون تعارف درباره مطالب من بگویید.
با احترام و آرزوی شادکامی و سربلندی و این که باز هم مطالب تازه و زیبایی از شما بخوانیم
امیر عزتی 18 اکتبر - ترکیه
Posted by: امیر عزتی | October 18, 2005 11:14 PM
سلام وازریک خان .
ممنون که این نوشته راترجمه کردی. دست .قلمت درد نکند. البته حکایت این خانم درست مثل حکایت فیلمسازی من و افراد مثل من در ایران است. هرجند من الان در ایران نیستم ولی هنوز زخم ها بر روحم میسوزنند.
موفق باشی.
رجب محمدین
Rajab Mohamadin
www.starfilm.org
Posted by: رجب محمدین | January 16, 2006 6:24 PM
درود
بر شما که مرا بادنیای دیگر از جنس دیگر اشنا کردی دیکتاتورها فقط رنگشان فرق می کند جنسشان یکی است .
Posted by: khor | August 10, 2006 1:57 AM